خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 1 شهریور 1387 Date & Time :: 11:19 AM


I can't remember anything
Can't tell if this is true or dream
Deep down inside I feel to scream
This terrible silence stops me

Now that the war is through with me
I'm waking up, I cannot see
That there's not much left of me
Nothing is real but pain now

Hold my breath as I wish for death
Oh please god, wake me

Back in the womb it's much too real
In pumps life that I must feel
But can't look forward to reveal
Look to the time when I'll live

Fed through the tube that sticks in me
Just like a wartime novelty
Tied to machines that make me be
Cut this LIFE off from me

Hold my breath as I wish for death
Oh please god, wake me

Now the world is gone I'm just one
Oh god, help me

Hold my breath as I wish for death
Oh please god, help me

Darkness imprisoning me
All that I see
Absolute horror
I cannot live
I cannot die
Trapped in myself
Body my holding cell

Landmines has taken my sight
Taken my speech
Taken my hearing
Taken my heart
Taken my soul
Taken my life
Left me with life in hell

سه شنبه 29 مرداد 1387 Date & Time :: 11:29 AM

.

گم کرده ام ...

چیزی را،

جایی که سالها مرده است.

گم کرده ام،

شقایق یخ زده دلم را میان هجوم بی عاطفه زمان.

میان رقص شرقی ماشین ها و سنگ ها.

میان آسمان خراش های منتهی به خدا !!

.

گم کرده ام صدای سه تارم را

میان تلاطم رقص نور های مرده.

.

و صدای شکسته ام؛

جا مانده روی شاخه های اقاقیا ...

.

و رویاهایم را،

دیگر کسی ندید.

دیگر کسی نگاه معصومانه دختر گل فروش را باور نکرد.

و صدای خش دار بازیگری که

نقش مرده ها را بازی می کرد.

.

« مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام » حسین پناهی

.

دوشنبه 28 مرداد 1387 Date & Time :: 6:40 PM

آخرش یه روزی هجرت، در خونه تو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی؛

همه آسمون غروبه ...

سه شنبه 22 مرداد 1387 Date & Time :: 11:14 AM

بخواب آروم ...

زیر آسمونی که شباش سرده، روزاش دلگیره؛

نابوده!!

رفتی، کسی چشم به راهت نبود،

کسی نفهمید.

بخواب آروم ...

این رسم روزگاره؛

که تو زیر بارون یخ بزنی،

که تو از ترس شبهای درازی که جایی برای زندگی نداری، بزنی زیر گریه؛

یکی دیگه بخنده!!

بخواب آروم ...

اونجا کسی مهربون تر، هست.

یکی هست بهش بگی بابا.

بخواب،

اینجا همه اش همینی بود که دیدی.

نه دل داشت، نه دلدار.

بخواب که اون بالا بهتر از ما هست!!

بخواب که اینجا هنوز همون جهنم بی روحه که؛

تو از سرما یخ بزنی،

یکی دیگه بخنده!!

تو دلت بشکنه،

یکی پیش دوستاش، سر به سرت بزاره که ... حال کنن!!

اینجا منم یه غریبه ام ...

دلم گرفته ... خدا!!

یکشنبه 20 مرداد 1387 Date & Time :: 11:58 AM

ساده پرسید کودکی

« تو اسمت چیه ... ؟ »

مدتها بود این سوال را نشنیده بودم

فکر کن

چه دنیای ساده ای دارند بچه ها

من، میخوام برگردم به کودکی

من، میخوام برگردم به کودکی

شنبه 19 مرداد 1387 Date & Time :: 10:26 AM

... و آرام آرام، چشمهایم تار میشد

این همه درد

این همه رویای بی دلیل آدمها

همه از یاد دلم می رفت

همه چیز گنگ و بی معنا شده بود

چراغ های ماتی که از برابر چشمانم می گذشتند

گاه و بی گاه صدای آدمهایی که نامفهوم، کنج ذهنم را سوراخ می کرد

الیاد ... الیاد!! پاشو

چشماتو باز ... کن ... الیاد

الیاد

و کسی روی سینه ام سنگینی می کرد

... الیاد!! ... الیاد

...

گرمای نفس های کسی روی صورتم بود

ولی من سردتر از همیشه بودم

چیزی گلویم را می سوزاند

نفسهایم بریده بود و مدام کند تر میشد

تمام خیالها، سیاه ها، سفیدها ... مدام دور سرم می گذشتند و من

... تشنه بودم

درونم مثل یخ منجمد بود و شعله هایی که گرداگرد وجودم را گرفته بودند

انگار ... هیچ حرارتی نداشتند

از دور صدای ناله های ممتد به گوشم می رسید

دخترکی جیغ می کشید ... مدام

همچون سایه ای از غبار متراکم که به ذهنم می خورد و

سوزی غریب میان دلم را می لرزاند

... صحنه های تار آرام آرام محو می شدند

الیاد ... !! الیاد

بی اختیار تکان می خوردم و

ضربه های متوالی چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد

همه چیز تمام شده بود

سیاهی بود و همین

سیاه تر از تمام خاطراتم که مرد

سیاه تر از شبروان مستی که به خیال خود

به تاریکی ابدی رسیده اند

و انگار چشمانم بازتر از همیشه بود

سایه سیاهی در دوردستها مدام روی چیزی شبیه طبل جنوبیها می نواخت

و ضربه هایش انگار روی دلم می خورد

من می ترسیدم

دستهای سیاهی از برابر چشمانم می گذشتند

انگار التماس می کردند

و چشمان خیسی که از برابر ذهنم می گذشت

... من می ترسیدم

دستهایم، پاهایم انگار منجمد بودند و فقط

دلم بود که می دید... می دید

گریه های مدام

سایه های گنگ

و سرعت سرسام آور لحظه هایی که دور سرم می چرخید

و سوز نهانی که در دلم غوغا می کرد

گنگ بودم و تار

بی حتی کسی که ببینمش

فقط سایه ها بودند که همچون آواری روی سرم خراب می شدند. و من بی اختیار

...

 

مدتی گذشت

نفهمیدم شاید چند سال

دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم

نه جیغ های ممتد

نه کسی که مرا صدا می زد

نه صدای نواختن سازی از دور دستها

سکوت بود و تاریک و همین

و من ... سردتر از همیشه

من ... به خاطره پیوستم

به شبی سرد که پایانش ناپیداست

و زمینی خالی تر از دستهایم

و خدایی

... که سالهای زیادی با من فاصله داشت

غریب بودم و گنگ

من ... به هبوط رسیده ام

پنجشنبه 17 مرداد 1387 Date & Time :: 2:03 PM

گرفته می زند، دلم

یاد آسمان تاریک

پاره های نور که مرا بی انتها کردند و

شب های بی آواز

اینجا همه چیز

به بهانه ای پا برجاست

که بی گاه

دستهایم آنقدر خالی می شوند

تا به آرامش چشمان تو حسودی کنند

و آرام آرام صدای شیشه دلم که می شکند

خسته می شوم و دل تنگ

انگار

دنیا همین سرد خانه است و ... همین

جای خالی دستهایت روی اشکهایم خواهد ماند

من بی اختیار به انتها می رسم

کاش دل کسی برایم تنگ می شد ... کاش